تبليغاتX
!پروانه ات خواهم ماند

!پروانه ات خواهم ماند

هر کس که گفت: بهر تو مردم دروغ گفت، من راست می گویم که برای تو زنده ام!!

سلام به همه دوستای خوب فاطی جونم که دوستای منم هستن.من پرستو هستم دوست فاطی جونم که اگه خواستین واسه خداحافظی میتونین بیاین تو وبلاگم اخه من دیگه بای بای کردم با بلاگفا البته اگه یه زمانی باز به سرم زد که وبلاگ داشته باشم حتما به همه خبر میدم اگه دوست داشتین بیاین. خب حالا فاطی خانوم ما کجاست؟ حالا دیگه از اینجا به بعد میشه احوالات فاطمه خانومی :

فاطی جون یه سال بزرگتر شده و الان هم در مقطع پیش دانشگاهی ریاضی داره درساشو مثل یه دخمله خوب میخونه سر کلاس هم تا من میام یه کمی شیطونی کنم هواسشو پرت کنم یه نگاهی بهم میکنه که من پشیمون میشم فاطیه بد. والا فاطمه که خیال نوشتن اینجا نداره اخه تلفونشون هم قطعه دیگه از کجا میتونه بیاد اینترنت اخه؟ اون دفه یی بهش گفتم بیا یه چیزی تو بلاگت بنویس گفتش نمیخوام. منم گفتم نمیشه که اینجوری این شد که گفتم بیام و به جای فاطی جونم یه چند خطی رو بنویسم . حالا هم تا ۲هفته دیگه امتحانات ترم اول ما شروع میشه و من و فاطی در استرس کامل به سر میبریم منم که همش موقع امتحانات مدرسه مریض میشم اونم سرما خوردگی و گوش درد و گلو درد و همه کوفتی با هم .خلاصه وقتتون رو نگیرم این اولین اپ من از طرف فاطیه تا ببینم چی میشه سعی میکنم به همه سر بزنم شماهم کم لطفی نکنین دیگه از پارسال تا حالا فقط ۱۸تا نظر ؟

قربونتون  فعلا بای بای

پرستو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 5:8 AM  توسط فاطمه  | 

سلام به همه دوستای خوبم که نگرانم شده بودین.از همتون ممنونم.

راستش این همه مدت که نبودم و نیومده بودم خب به خاطر یه سری از اتفاقات بود که تا اون جایی که بتونم و یشه بهتون میگم.اولش بگم که فعلا خطای تلفون ساختمون ما به دلیلی که هنوز خودمم نمیدونم که چیه قطع شدن.خب این یعنی چی؟یعنی اینکه من به دلیل نداشتن اینترنت خب نمیتونم بیام و بلاگم رو آپ کنم .اما دلم واسه همتون تنگیده و به محض اینکه بتونم میام . به همتون باز هم سر میزنم الانم که اومدم و بلاگم رو آپ کردم خونه یکی از دوستام هستم به اسم پرستو.که توی پیوندام هم بلاگش هست .خواستیین یه سر هم به پری بزنین.

واما دلیل دیگه که یه مدت منو خیلی ناراحت کرده بود و مثلا پکر بودم این بود که من باهاش دعوام شده بود.باور کنین به خاطر یه سری چیزای کوچولو عین بچه ها قهر میکنیم.خب دیگه .منم خب باهاش چند شب صحبت نکردم اما داشتم قاط میزدم دیگه تا اینکه بلاخره باز با هم صحبت کردیم و ......

دیگه باقیش رازه مثلا

این بود که من این مدت نبودم.نگین : فاطی بی وفاس .نه به خدا .به خاطر اینا بود که یه چند وقت نبودم و به خاطر نت.تازه یه چیز دیگه اونم اینه که:

امتحانات ترم آخر ما شروع شده دیگه ما هم باید تا اون جا که میتونیم بخونیم آخه نهایی هستش و بعدشم معدل حالا رو کنکور اثر میذاره .اینه که اگه من حتی نت هم داشته باشم مامان جونم میکشتم اگه بخوام بیام نت.

خلاصه سعی میکنم در اولین فرصت بعد از وصل شدن خط تلفنمون از دست مامان جونم فر بزنم یعنی فرار کنم و بیام.شما هم واسم دعا کنین آخه امتحانات شروع شدن.مواظب خودتون هم باشین.

التماس دعا.قربون همتون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 5:57 PM  توسط فاطمه  | 

آدم تنها میشه!

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یه دنیا میشه

میره یه گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجمبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه مینشستیم من و یار

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجمبی پیرت میکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:25 PM  توسط فاطمه  | 

برای تو...

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه؛ آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن

همه که پر ترک مثل من و تو نمی شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم می شه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست

تر و تازه موندن گل؛مال اشک شبای ماست

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور پنجرمون بازه هنوز

باغچمون غرق گلای ناز و عاشقانه هست هنوز

ماه من غصه نخور باز داره فصل سیب می شه

می دونم گاهی آدم تو وطنش غریب می شه

ماه من غصه نخور ؛ماها که تب نمی کنن

ماها که از آدمکا کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور شمدونیا صورتین

دلایی که بشکنن چون عاشقن قیمتین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:15 PM  توسط فاطمه  | 

خیلی به عنوان وبلاگم میان...مگه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:12 PM  توسط فاطمه  | 

اینم نمایی از ابراج البته این عکسمال ۲ هفته پیشه

بازم هست ولی دیر آپلود میشن فعلا اینارو ببینید!

خوبن؟ قشنگ شدن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 4:51 PM  توسط فاطمه  | 

تولد حضرت محمد و امام صادق (ع) بر شما مبارک باد !

                                 بسم رب الصادق  

        

ويژه نامه اي به مناسبت ميلاد باسعادت حضرت امام جعفر صادق 

(عليه سلام)

السلام عليک يا جعفر بن محمد

              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آيا از نظريه های امام صادق (عليه السلام) در علوم مختلف مانند:
   قدرت هسته اي، سرعت نور و ليزر، زلزله و ...  چيزي شنيده ايد؟
 
در ادامه همين ويژه نامه مي توانيد با نظريات ششمين امام بزرگوار شيعيان در رابطه با علوم مختلف آشنا شويد

 

ولادت امام صادق (عليه السلام)

 

دوران حمل بسر آمد وسرانجام اودرربع آخر قرن اول هجري ، دربيت امامت و ولايت بدنيا آمد. درمورد تاريخ ونيز ولادت او اختلاف است. تاريخهاي مختلف راجع به روز ولادت چنين ذکر کرده اند که او: 
-
روزجمعه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد
.
-
روز دوشنبه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد.

درمورد ماه ولادت نوشته اند که او:
-
در17ربيع الاول بدنيا آمد
.
-
اول ماه رجب بدنيا آمد
.
-
سيزده هم ربيع الاول بدنيا آمد.

 درمورد سال ولادت اونوشته اند که او:
-
درسال 83هجري بدنيا آمد

-
درسال 80 هجري بدنيا آمد
.
برخي از مورخان حتي سال 86راهم ذکر کرده اند ولي معروفترآن ، سال هاي 83-86است آنچه راکه نزد شيعيان وبزرگان تاريخ مشهور است ولادت درصبح روزجمعه 17ربيع الاول سال 83 هجري است ومرحوم شهيد اول  ، کفعمي  وطبرسي  وديگران درکتب خود آن راذکر کرده اند
.
بهنگامي که درولادت اواختلاف باشد درمورد سال امامت ، مدت امامت ، تاريخ وفات وميزان عمراو نيزاختلاف خواهد بود. محل ولادت اوراشهر مدينه ذکر کرده اند.

 
به نقل از کتاب احياگر تشيع

 

وضع امام صادق (عليه السلام) درحين ولادت

روز هفدهم ماه ربيع الاول سال 82هجري قمري درخانه زين العابدين (عليه السلام) واقع درمدينه طفلي ازصلب امام محمد باقر(عليه السلام) قدم به دنيا گذاشت که بعد به اسم جعفرصادق(عليه السلام) معروف شد
وقتي طفل متولد گرديد زن قابله که براي کمک بزائوآمده بود ،مشاهده کرد که کودکي کوچک ولاغر است وفکر کرد که شايد نوزاد لاغراندام ،زنده نماندو بااين که ازلحاظ ادامه حيات آن طفل مردد بود دريافت مژدگاني رافراموش نکرد وبعد از اين که نوزاد راکنار مادرش قرارداد ازاطاق خارج شد تااينکه نزد پدر طفل برود ومژدگاني دريافت نمايد
.
 
زن قابله درآن خانه پدر نوزاد راجستجو کرد ولي اورانيافت چون هنگام وضع حمل ،محمد باقر(عليه السلام) درخانه نبود تااينکه زن قابله ازوي مژدگاني دريافت کند وبه او گفتند که زين العابدين (عليه السلام) جد نوزاد درخانه است ومي تواند اوراببنيد زن قابله بعدازکسب اجازه وارد برزين العابدين (عليه السلام) شد وگفت خداوند به شما يک نوه ذکور عطا کرده است
.
امام زين العابدين(عليه السلام) گفت اميدوارم که قدمش مبارک باشد وبعد پرسيدآيااين مژده رابه پدرش دادي ؟

زن قابله گفت پدرش ، درخانه نيست وگرنه اول باو مژده مي دادم
.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ميل دارم نوه خود راببينم امانمي خواهم که اورا ازاطاق مادرش خارج کني زيرا امروز هواقدري سرداست وبيم آن مي رود که سرما بخورد
.
آنگاه زين العابدين (عليه السلام) اززن قابله پرسيدآيا نوه من زيباهست؟

قابله جرئت نکردبگويد که نوزاد ضعيف ونحيف است وگفت چشم هاي آبي اش خيلي زيبا مي باشد
.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ازاين قرار چشم هاي او،شبيه چشم هاي مادرم (رحمت الله عليه) مي باشد
.
چشم هاي شهربانو يزد گرد سوم ومادرزين العابدين(عليه السلام)آبي رنگ بود وجعفرصادق(عليه السلام) برطبق قانون مندل  چشم هاي آبي رنگ راازجده بزرگ پدري خود به ارث برد
.
روايتي وجوددارد مشعر براين که چشم هاي کيهان بانو خواهرشهربانو هم که جزو اسيران خانواده يزدگرد سوم ازمدائن به مدينه آورده شد، نيزآبي رنگ بود، واگر اين روايت درست باشد حضرت جعفرصادق(عليه السلام) چشم هاي آبي رنگ رااز دوشاهزاده خانم ايراني به ميراث برده چون کيهان بانو دختر يزدگرد سوم نيز جده بزرگ امام جعفرصادق(عليه السلام) بود متنها جده مادري او.

به نقل از کتاب مغز متفکر جهان شيعه

 

برخی از نظريه های امام صادق (عليه السلام) در علوم مختلف

 

نظريه حضرت امام جعفرصادق(ع) راجع به قدرت هسته اي

 

 

نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) راجع به سرعت نوروليزر

 

نظرامام صادق(ع) راجع به زلزله

 

حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) فرمودند: پيرامون خودرا آلوده نكيند

 

نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)

راجع به قدرت هسته اي

 

يكي از نظريه هاي بديع حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اين است كه هر چه موجوديت ذاتي دارد غير از خداوند ، داراي ضد خود مي باشد اما بين ضدين تصادم بوجود نمي آيد و اگر تصادم بوجود بيابد ، بعيد نيست جهان ويران شود .

اين نظريه ، خلاصه نظريه ماده و ضد ماده امروزي است که ما در يکي از صفحات گذشته باختصار راجع به آن صحبت کرديم و اينك به مناسبت بحث در مورد نظريه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بيشتر راجع به آن صحبت ميكنيم و ميگوئيم از مرحله تئوري گذشته و وارد مرحله عملي شده و بتدريج دانشمندان در كشورهاي مختلف ضد ماده عناصر را كشف مي نمايند .

تفاوت ماده با ضد ماده اين است كه در اتم هاي ماده ( عناصرمعمولي ) بار الكتريكي ( الكترون ) منفي است و بار الكتريكي ( پروتون ) در هسته اتم، مثبت . اما در ضد ماده بار الكتريكي ( الكترون ) مثبت است و بار الكتريكي ( پروتون ) در هسته اتم منفي .

هنوز كسي آزمايش نكرده كه هر گاه اتم هاي ماده با اتم هاي ضد ماده تصادم كند و انفجار بوجود بيايد چه خواهد شد .

هر چه راجع به اين انفجار گفته ميشود جنبه تئوري دارد و شبيه است به آنچه راجع به انفجار ( يا تفكيك ) اتمهاي اورانيوم قبل از تابستان سال 1944 ميلادي مي گفتند كه هنوز آمريكا اولين بمب اتمي را در خود آن كشور آزمايش نكرده بود .

در آن موقع مي گفتند آزمايش بمب اتمي ممكن است تفكيك زنجيري بوجود بياورد و تمام عناصر كه در كره زمين هست تفكيك شود اما آن طور نشد و بعد از آن هم تا امروز با اين كه بدفعات بمبهاي اتمي و هيدروژني را منفجر كرده اند ، عناصر در كره خاك منفجره نشده است .

اما بين انفجار بمب اتمي با انفجار ناشي از تصادم ماده و ضد ماده فرق وجود دارد .

چون وقتي يك بمب اتمي يا هيدروژني منفجر ميشود ، قسمتي كم از ماده مبدل به انرژي ميگردد و قسمت زياد ماده عاطل ميماند يعني مبدل به انرژي نميشود .

همه مي دانند كه قانون تبديل ماده به انرژي كه ( انشتين ) كشف كرد اين است : ( انرژي مساوي است با جرم ضرب در مجذور سرعت سير نور ) .

طبق اين قانون اگر تمام آنچه در يك بمب اتمي يا يك بمب هيدروژني هست مبدل به انرژي بشود نيروي زياد بوجود مي آيد و ( ژول ) دانشمند فيزيكي انگلستان كه اسمش روي يكي از مقياسهاي برق گذاشته شده و در قرن نوزدهم ميلادي ميزيست ميگفت : كه اگر يك كيلوگرم از ماده بطور كامل مبدل به انرژي شود و في المثل دود و خاكستر از آن بوجود نيايد ، جهان محو خواهد شد .

اما انشتين دانشمند فيزيكي قرن بيستم با كشف قانون تبديل ماده به انرژي نشان داد که اين طور نيست و هر گاه يک کيلو گرم از ماده بطور کامل مبدل به انرژي شود جهان نابود نمي گردد .

ولي تا امروز نوع بشر نتوانسته كه حتي بوسيله بمب هاي اتمي و هيدروژني ماده را بطور كامل مبدل به انرژي كند .

 

نظريه حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام)

راجع به سرعت نور و ليزر

 

در مورد سرعت نور هم حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) نظريه اي ابراز كرده كه با توجه به عصر او بسيار جالب توجه مي باشد .

او گفت :كه سرعت نور كه بطرف چشم ما مي آيد فوري است و از انواع حركات است .

يك مرتبه ديگر اين نكته ذكر مي كنيم كه وسائل تكنيكي زمان اجازه نمي داد كه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) بتواند سرعت نور را اندازه بگيرد . ولي همين قدر كه گفت نور حركت است و سرعت آن فوري مي باشد ، تقريباً نظريه اي شبيه باين دوره راجع به نور گفته است .

روايتي از او نقل مي كنند كه خلاصه اش اين است كه روزي در محضر درس خود گفت :

نور قوي مي تواند اجسام سنگين را بحركت درآورد و نوري كه در طور سينا بر موسي آشكار گرديد .

از نورهائي بود كه اگر مشيت خداوند معلق مي گرفت كوه را بحركت در مي آورد ممكن است فكر كنيم .

بر طبق اين روايت حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) اساس تئوري ليزر را پيشگوئي كرده است .

بعقيده ما آنچه حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) راجع به حركت و سرعت نور و اين كه نور از اشياء بچشم ما مي تابد گفت اهميتش زيادتر از تئوري ليزر بطور ساده است .

چون اين تئوري را قبل از حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفته بودند ولي وي آنچه راجع به سرعت و حركت و تمركز نور و اينكه نور از اشياء به چشم ما مي تابد گفت مخصوص اوست .

از ازمنه قديم در بين اقوام مختلف اين عقيده وجود داشت كه نور مي تواند اجسام را بحركت در آورد .

در مصر قديم اين عقيده وجود داشت كه نور مي تواند از همه چيز بگذرد و اجسام را هم بحركت درآورد و حتي كوه مانع از عبور نور نيست .

به عقيده آنها انوار معمولي نمي تواند از كوه بگذرد و آنرا بحركت درآورد اما اگر نور قوي بوجود بيايد مي تواند از وسط كوه بگذرد يا آن را بحركت درآورد و اين بسته به تمايل نور قوي است كه از وسط كوه بگذرد تا آن را بحركت آورد .

راجع به علت فيزيكي اين نظريه در هيچ جا توضيحي گفته نشد اما در بين تمام اقوام قديم اين عقيده وجود داشته و مثل اين كه قبل از بوجود آمدن ادياني كه تاريخ آنها در دست مي باشد اين عقيده رائج بوده است . چون قبل از اين كه نوع بشر داراي ادياني گردد كه امروز تاريخ آنها در دست مي باشد ، بجادوگري عقيده داشته و بين دين و جادوگري تفاوتي وجود نداشته و عقيده باين كه نور ، قادر است از حجاب ها بگذرد و اجسام را بحركت درآورد از جادوگري است .

از مبدأ اين عقيده جادوگري بدون اطلاع هستيم و آنهائي هم كه چيزي در اين خصوص گفته اند از روي فرض بوده است و مأخذي موجود نيست كه نشان بدهد اين عقيده در آغاز در كدام قوم بوجود آمد .

ازموضوع عقيده به انرژي بودن نور اگر بگذريم آنچه در تئوري حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) راجع به سرعت نور گفته شده همان است كه امروز مي دانند و سرعت حركت نور را ثانيه اي سيصد هزار كيلومتر محسوب كرده اند . اين سرعت ، امروزه فوري نيست زيرا با موازين جديد علمي يك ثانيه مدتي است طولاني و سيصد هزار كيلومتر ، با توجه به مسافات نجومي فاصله اي كوتاه .

اما با موازين قديم ، سيصد هزار كيلومتر سرعت در يك ثانيه يك سرعت فوري بوده و از لحاظ استنباط سرعت سير نور هم حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) پيشقدم بشمار آمده است .

 

نظرامام صادق(عليه السلام)

راجع به زلزله

 

حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) در دوازده قرن و نيم پيش راجع به نظام جهان چيزي گفته كه كوچكترين تفاوت با نظريه دانشمندان فيزيكي اين عصر ندارد .

حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) گفت : ( وقتي در اوضاع دنيا بي نظمي مي بينيد و مشاهده مي كنيد كه ناگهان طوفان ميشود و سيل جاري مي گردد و زلزله خانه ها را ويران مي نمايد اين ها را دليل بر بي نظمي جهان ندانيد و آگاه باشيد كه هر يك از اين وقايع غير منتظره از يك يا چند قاعده ثابت و غير قابل تغيير اطاعت مي نمايد و بر اثر آن قواعد ثابت است كه اين وقايع روي ميدهد ).

امروز دانشمندان فيزيكي ( يعني علمائي كه فقط از قواعد رياضي پيروي مي كنند و غير از آن قواعد را علم نمي دانند ) همين عقيده را دارند و حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از اين لحاظ با دوازده قرن و نيم حق تقدم به شايستگي درخور احترام است .

علماي فيزيكي و زمين شناس مي گويند كه طوفان و زلزله و آتشفشاني كوه يك واقعه غير عادي نيست بلكه مطيع قوانين طبيعت است و زلزله از اين جهت در نظر ما غير عادي جلوه مي نمايد كه از قانون آن اطلاع نداريم .

در طول هزارها سال يكي از وقايع غير منتظره در نظر نوع بشر تغيير هوا بود و آن را ناشي از بي نظمي جهان ميدانست و فكر مي كرد كه نبايستي در وسط تابستان هوا يك مرتبه سرد شود .

ولي امروز تغيير هوا در نظر نوع بشر غير منتظره و ناشي از بي نظمي جهان نيست چون به قانون علمي تغيير هوا پي برده اگر چه هنوز نتوانسته بطور دقيق آن قانون را بفهمد معهذا مي تواند ( بخصوص از وقتي كه ماهواره ها اطراف كره زمين مي گردند ) تغيير هوا را پيش بيني نمايد .

وقوع زلزله و آتشفشان هم مثل تغيير هوا مي باشد و روزي كه انسان از قوانين آن دو اطلاع حاصل کرد مي تواند پيش بيني کند که زلزله در کجا و چه موقع حادث ميشود و كدام كوه در چه موقع آتشفشاني مي نمايد .

حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام)به شاگردان خود گفت : آنچه بنظر مردم ناشي از بي نظمي جهان جلوه مي نمايد مطيع يك يا چند قاعده ثابت و غير قابل تغيير است . ثابت و غير قابل تغيير بودن قواعد جهان مودر تاييد تمام فيلسوفان متأله مي باشد .

آنها مي گويند كه تمام تغييراتي كه به چشم نوع بشر ميرسد فقط از دريچه ديدار و عقل اوست و از لحاظ خداوند هيچ چيز در جهان تغيير نمي كند براي اين كه خداوند داناي مطلق است و هر قانوني كه ايجاد كرده ابدي مي باشد .

بنا بر نظريه فيلسوفان خداشناس تغيبراتي كه در قوانين نشري بوجود مي آيد ناشي از جهل انسان است .

آدمي چون نمي تواند پيش بيني كند كه پنجاه سال ديگر وضع اجتماعي ( يا انفرادي ) او چه خواهد شد قوانين را فقط براي زمان حال وضع مي نمايد و پنجاه سال ديگر كه وضع انفرادي و اجتماعي بشر تغيير كرد قوانين را تغيير ميدهد .

ولي خداوند تمام قوانين هستي را در يك لحظه و براي هميشه وضع كرده زيرا چون دانا مي باشد هر نوع تحول را كه تا پايان هستي ( كه پايان ندارد ) بوقوع بپيوندد پيش بيني کرده و بر همين قياس تمام پيغمبران را كه برگزيده پيش بيني نموده و در آغاز ميدانسته كه در هر دوره باقتضاي آن زمان كدام يك از پيغمبران را بفرست .

نه فقط فيلسوفان خداشناس عقيده دارند كه قوانين جهان را ثابت مي دانند .

 موفق و بهاری باشید...فاطمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 4:47 PM  توسط فاطمه  | 

اینم تقدیم به اونی که خیلی دوستش دارم!

Image hosting by TinyPic

                از همینجا هم بهش میگم امیدوارم هر آرزویی که میکنه زودی بآورده بشه!

                          عجیب دوستت دارم پس ساده دوستم نداشته باش

                                                      فدای تو : فاطمه

                                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 4:14 PM  توسط فاطمه  | 

سلاااااااام

سلام دوستان عزیز

خوبین؟

ببخشید یه چند وقتی نبودم...اولش که این امتحانا بود و بعدشم این که من حسابی این چند روز وارد یه بازیه  پیچیده ای شدم...

بله حالا این قضیه چی هست...بماند!

هر کس دلش با این وب بوده می فهمه...

خب بگذریم از دوستانی که توی این چند وقت هم بهم سر زدن ممنونم

راستی یه خبر:

وبلاگ یکی از دوستانم به اسم desire  به آن سوی آبها تغییر کرده ، وبلاگ جالبیه حتما ببینید.

 

راستی به دوستانی هم که سراغمو گرفته بودن و می گفتن کجایی بگم که من از 2شنبه حالم به طور خیلی بدی بد شد و تا پریروز هم خوب خوب نشده بودم . تا 4 روز هم چیزی  نمی خوردم...

بعضی از دوستان میگن عجب شانسی که من هنوز زنده ام ولی خدا می دونه چقدر با معرفتن و چقدر سراغمو میگیرن. خوصوصا دوستان بازدید کننده وبلاگ...

از همه ممنونم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 4:9 PM  توسط فاطمه  | 

عکس های باحال ببینید نظرای باحال در وکنید

سلام خدمت همه ی شما دوستای عزیزم

خوبین؟

من چند وقتی بود نبودم شرمنده اخلاق ورزشیتون

از همه اونایی هم که واسم نظر دادن خیلی  ممنونم...ایشالله سر موقع بهتون سر میزنم

وقت  و حوصله مطلب گذاشتن ندارم فعلا اینارو ببینید...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 6:1 PM  توسط فاطمه  | 

اینم همون سنبل که قولشو به یکی دادم

همه سر سفره هفت سینشون سنبل میزارن ما سر سفره ۱۳ به در!!!!

آخه تازه گیر آوردیم

قابل نداره...تقدیم به دوستان عزیزم مخصوصا پرستوی عزیز که از ایران میاد و فرشته جوووون!!!

                             

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 4:13 AM  توسط فاطمه  | 

Mon Amour 

 
 Tout a commencé quand nos regards se sont croisés
      Tu a renversé mon coeur, tu l'a fait chaviré 
   Un vent d'amour m'a fait perdre la tête 

Notre histoire est née pour ne pas qu'elle s'arrête 
 Notre amour grandit de jour en jour 
 Je te laisse entrer et ferme mon coeur à double tour
 

Tout deviens beau et merveilleux 
Quand je vais me noyer au large de tes yeux 
Des sentiments encore ignorés se sont crées 
Il faut les conserver et ne jamais les briser 
Dans tes bras je pars m'envoler 
Dans un monde doux et sucré
 

La flamme de mes yeux s'est allumée 
Le soir ou nos lèvres se sont touchées 
Aujourd'hui le destin nous appartient 
A nous seul de savoir prendre le même chemin 
Mon amour pour toi est le plus grand 
Je n'ai aucun doute sur mes sentiments 

Je t'aime

 

عشق من

 

همه چيز زماني شروع شد كه نگاه هامون تو هم گره خورد ،

قلب منو دگرگون كردي ، تو بودي كه اين كار رو كردي .

نسيم عشق بود كه عقلمو از سرم برد

داستان بين ما براي اين به وجود نيامد كه از بين بره .

عشق بين ما هر روز ، بيشتر و بيشتر ميشه

ميذارم وارد قلبم بشي و اونو چنان مي بندم كه كسي نتونه واردش بشه   .

 

همه چيز زيبا و جالب مي شه

وقتي مي خواهم در پهناي چشمان تو غرق بشم .

احساساتي ناشناخته و شوق بر انگيز دوباره ايجاد مي شن

لازمه كه هميشه حفظ بشنو و هرگز از بين نروند .

در بازوان تو كه به سمت آسمانها اوج مي گيرم

و در يك دنياي آرام و شيرين سير مي كنم .

 

شور عشق در چشمانم به درخشش در مي آن

شب هنگام كه لبانمان همديگر را لمس مي كنند .

امروز اين ما هستيم كه سرنوشت را رقم مي زنيم

تنها ماييم كه بلديم راه مشترك مونو  انتخاب كنيم .

نهايت عشق من نسار تو باد

من هيچ شكي نسبت به اين احساساتم ندارم .

 

دوستت دارم .  

 

                               www.mmohsendokht.blogfa.com              

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 5:28 PM  توسط فاطمه  | 

حیف...

            Image hosting by TinyPic

 

صد حیف تماشای نگاه تو حرام است

                             تنها پل ما بین من و عشق سلام است

هر چند خودم را به رهی می زنم اما

                             کار من و کار دل من هر دو تمام است

بگریز دل از وسوسه چشم زلالش

                             هر آب مواج پر از وحشت و دام است

تاول زده چشمان و دل زار ندارم

                             از عشق بترسید که ویروس جذام است

می سوختم از هرم نگاه تو غریبه

                             صد شکر تماشای نگاه تو حرام است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 1:49 AM  توسط فاطمه  | 

با تمام وجودم فریاد می زنم و می گویم: دوستت دارم ای بهترین!

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 2:16 AM  توسط فاطمه  | 

تورو میخوام!

عطر زرد گل ياس رو نمي خوام

نمره ي بيست كلاسو نمي خوام

من فقط واسه چش تو جون مي دم

عاشقاي بي حواسو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

عشق رو نقطه ي جوشو نمي خوام

دوره گرد گل فروشو نمي خوام

اوني كه چشاش به رنگ عسله

مجنون خونه به دوشو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونارو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

من كسي با قد رعنا نمي خوام

چشاي درشت و گيرا نمي خوام

دوس دارم قايق سواري رو ، ولي

جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوارو نمي خوام

موهاي خيلي پريشون نمي خوام

آدم زيادي مجنون نمي خوام

مي دوني چشم منو گرفتي و

جز تو هيچي از خدامون نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

چشم شرقي سياهو نمي خوام

صورتاي مثل ماهو نمي خوام

آخه وقتي تو تو فكر من باشي

حق دارم بگم گناهو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرفاي نقره اي رنگ رو نمي خوام

او دو تا چشم قشنگو نمي خوام

حتي اون كه بلده شكار كنه

صاحب تير و تفنگو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

شعراي ساده و تازه نمي خوام

اونكه مي گه اهل سازه نمي خوام

من دلم مي خواد تو رو داشته باشم

واسه ي اينم اجازه نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

سفر دور جهانو نمي خوام

رنگاي رنگين كمانو نمي خوام

لحظه و ساعت عمر من تويي

تو كه نيستي من زمانو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

فالاي جور واجور رو نمي خوام

نامه هاي راه دور و نمي خوام

واسه چي برم ستاره بچينم

ماه من تويي كه نور و نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

آذر و خرداد و تير نمي خوام

آدماي سر به زير نمي خوام

من خودم تو چشم تو زندونيم

حق دارم بگم ، اسيرو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

حرف خيلي عاشقونه نمي خوام

دل رسوا و ديوونه نمي خوام

يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا

خدا هم خودش مي دونه ،‌نمي خوام

خرداد و اردي بهشت و نمي خوام

بي تو من اين سرنوشتو نمي خوام

يكي پرسيد اگه آخرش نشه

حتي اين خيال زشتو نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

بي تو چيزي از اين عالم نمي خوام



تو فرشته اي من آدم نمي خوام

مي دوني خيلي زيادي واسه من

هميشه عادتمه ،‌كم نمي خوام

من تو رو مي خوام اونا رو نمي خوام

نفسم تويي هوا رو نمي خوام

من و باش شعر و نوشتم واسه كي

تويي كه گفتي شما رو نمي خوام

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 0:33 AM  توسط فاطمه  | 

سخنی از او...برای او!

این یه داستان واقعیه :

 

من احساس می کنم قلمم سنگین شده .

یعنی اینکه برام سخته بنویسم .

آخه من یه نویسنده نیستم.

شاعر هم نیستم .

عاشق هم نیستم.

من یه آدم معمولی هستم.

یکی مثل بقیه . ..

خدایا کمکم کن .

کمکم کن بنویسم .

 

این یه داستان واقعیه :

 

 

 

تقدیم به ستاره  آسمون تنهاییم .

به عشقم . به بارون زندگیم .

به اون بارونی که وقتی می باره فقط برای من می باره .

به اون کسی که عاشقشم برای همیشه .

                                   برای همیشه .

                                   برای همیشه .

 

و اگه از عشق می شه قصه نوشت :

می شه از عشق توگفت .

 

یکی بود یکی نبود .

غیراز خدا هیچ کس نبود .

 

روزای اول که می دیدمت باورم نمیشد یه روز اینجوری بشم .

باورم نمی شه اینقدر مهربون شده باشم .

باورم نمی شه اینقدر قشنگ شده باشم . آخه من همونی بودم که ....

چی شد یه دفعه. تواز کجا پیدات شد ؟

نه تو خدانیستی .تو یه آدم معمولی هستی مثل بقیه .

ولی نه برای من . من تورودوستت دارم .

یه جوردیگه .یه جور دیگه. واسه یه چیز دیگه .

واسه خودت .

تو خدانیستی ولی من دوستت دارم .

می دونی من دیوونتم.

میدونی دیگرون راجع به من چی می گن : با یه نگاه دل ودینش رو داده . حالا چشم و گوشش بسته شدن . همه زندگیش شده این التماس که با فلانی باشه . آخه مگه فلانی چی داره ؟مگه فلانی خداست ؟ می گه عاشق شده.تو چه می دونی عشق چیه. به من می گن تو گشنه نشدی که عاشق می شی .

ای بابا چیزی که ریخته عشقه.توکوچه و خیابون . یه پسر بچه که تازه موهای صورتش شروع کردن به سبز شدن تا حالا که ندیده ...می گه عاشق شده ولی برای یه جای دیگش می گه ....این چیزا که عشق نیست  .امروز دوست دارید فردا مجنون پس فردا بی خیال .

می بینی چیا میگن ؟

تو می گی من نبینم اون چیزایی رو که حس کردم .

می گی باورم نشه اون چیزی رو که درک کردم.

من باور کردم تو هم باور کن .

من علی نیستم تو هم خدا نیستی ولی من عاشقتم. به خدا عاشقتم.

چرا نگم وقتی که دیدم چیزهایی رو که دیگروون ندیدن .

واسه همینه که این حرفا رو می زنن .بذار بگن .من باز دوستت دارم.

تازه بعد از اینکه اینهمه روز گذشت ای همه شب گذشت . اومدم وبهت گفتم که دوستت دارم تو برگشتی و گفتی دلم نمی خواد.

و وقتی اونروز گریه کردم باورم شد که عاشقتم . دلم نمی خواست گریه کنم ولی گریه کردم.

هنوزم دعا می کنم که یه روزی به تو برسم و پیش تو باشم .

به خاطر اینکه من چیزایی رو دیدم که دیگروون ندیدن .

چیزایی که فقط به من مربوطه وبه خاطر توست .

من هنوزم وقتی یه روز از ندیدنت می گذره دلم برات تنگ می شه .

من به خدا هم گفتم هیچ کاری با زندگی و کار و این دنیا و اون دنیا . دوست و خانواده و همسایه و ... دیگروون ندارم .

من تورو می خوام . من به عشقم ایمان آوردم .

به قول یکی :

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

           چهره تو یادم می آد وقتی که بارووووووووووووووووون می زنه .

من وقتی به بارون زندیگیم و قتی به عشقم ایمان آوردم که دیدم :

دارم مهربون می شم.

باور کن مهربون شدم .

خب خیلی ها  هستن که شبیه منن . خیلی ها  هم شبیه من نیستن .

 

این یه داستان واقعیه :

 

یه روز بدون هیچ دلیلی احساس کردم دختری و دوست دارم .

الان چند سالی می گذره .

من هنوزم کنارش نیستم.

هنوزم ازش دورم .

هنوزم وقتی دلم واسش تنگ می شه تنها کاری که از دستم بر می آد .بوسیدن خاطراتشه .

بهش گفتم . گفت نمی خوام .

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد اون می افتم .

هنوزم دوستش دارم .

تا ابد دوستش دارم .

تا خدا دوستش دارم .

آخه من عاشقشم . . . .. . . . ..

 

 راستی کاش امروز روز تولد تو هم بود

کاش روز تولدت :

تولدت رو بهت تبريک می گفتم .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:43 PM  توسط فاطمه  | 

اینو یکی از دوستام برام فرستاده!

      
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:51 PM  توسط فاطمه  | 

             
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:5 AM  توسط فاطمه  | 

کامران و هومن عزیز

                                  

 

          

 

        

           

        

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:40 AM  توسط فاطمه  | 

با سلام خدمت دوستای گلم

چه طورین؟

می خواستم بهتون بگم که من ممکنه یه کم دیر به دیر آپ کنم مثلا یه روز در میون، آخه دختر عمه ام اومده منم حسابی سرم گرمه .

دیگه هر نظر و کاری که دارین بی زحمت همین جا بگین یا پی ام بدین...

همتونو دوست دارم

یا علی

فاطمه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:31 AM  توسط فاطمه  | 

تقدیم به بهترینم که خودش میدونه دوستش دارم و حرفی نداره بگه!!!

        Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:30 AM  توسط فاطمه  | 

بیچاره ، بی چاره!!

  • اگه دلت برای همه تنگ می‌شه ولی دل هیچ‌کس برای تو تنگ نمی‌شه بی‌چاره‌ای
  • اگه کسایی که دوستشون داری دوستت نداشته باشن اون قدر که دوستشون داری بی‌چاره‌ای
  • وقتی کسی که دوستش داری هیچ وقت نمی‌ذاره حتی فکر کنی که اونم تو رو دوست داره بی‌چاره‌ای
  • اگه بهترین دوست هیچ‌کس نباشی، بیچاره‌ای
  • وقتی بهترین دوستت خودت باشی، خیلی بی‌چاره‌ای
  • وقتی تنهاییتو به بودن با دوستانت ترجیح بدی، بی‌چاره‌ای
  • وقتی روز تولدت، فقط خودت به خودت بگی «تولدت مبارک»، بی‌چاره‌ای
  • وقتی رنگ‌ها تو نگاهت می‌میرن؛ وقتی دنیای قشنگت جای خودشو به یه کویر می‌ده، وقتی آسمون پر ستاره‌ت ابری مى‌شه؛ وقتی تنها می‌شی، بی‌چاره‌ای
  • وقتی فکر کنی بی‌چاره‌ای، بی‌چاره‌ای
  • سعی کن بی‌چاره نباشی؛ اگه نتونستی بی‌چاره‌ای
  • امیدوارم هیچ وقت بی‌چاره نباشی؛ اگرم بودی دلم برات می‌سوزه بی‌چاره؛ بی‌چاره‌ای
  • اگه مثل من(!)، بلد نباشی حرفای تو دلتو بنویسی، خیلی بی‌چاره‌ای
  • نکته: اگه یه نفر مشکوک(!) اینا رو بخونه و فکر کنه همه رو با خودم بودم، اون وقت من بی‌چاره‌م

از سایت یکی از دوستان  (مریخی)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 4:27 AM  توسط فاطمه  | 

سفره هفت سین تنهای ما!

سلام

این جای اول سفرمون بید اول روی میز کامپیوترم بود ولی بعد جاش بنا به دلایلی عوض شد

دلیلش هم فضولی داداشام بود آخه کوچولو بیدن به همه چیز هم دست می زنن

واسه همینم من جای سفره رو عوض کردم

میدونین کجا گذاشتم؟

رو تلویزیون...

        

فقط ۲تا اشکال داره :

ماهی نداره

تخم مرغم نداره

            

 فینیش     نظر  زور   وده!         

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 7:18 PM  توسط فاطمه  | 

                           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:49 PM  توسط فاطمه  | 

کل عام و انتم بخیر

نفس باذ صبا مشک فشان خواهد شد   

 عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

 چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

                                                        

مدیر وبلاگ برایتان سالی خوش به همراه خوی و منش حسینی از خداوند منان خواهان است.

امیدوارم که این سالی ، سالی پر برکت برای شما و خانوادتان باشد.

با آرزوی همیشه سر سبز و بهاری بودن آسمان دلتان...

                                     فاطمه نظر یادتون نره                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 12:40 PM  توسط فاطمه  | 

عید شما هم مبارک...صد سال به این سالها...عیدتان نوروز و نوروزتان همیشه پیروز!!

                                  بسم الله ارحمن الرحیم

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبد اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 3:0 PM  توسط فاطمه  | 

عیدتون مبارک!

                 عید اومد و عید اومد    ببین چقدر باحال اومد

                       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:53 PM  توسط فاطمه  | 

بخوانید...حتما بخوانید!

بسم الله الرحمن الرحیم
 
تا ته ته بخونید ...حتما بخونید ...5 دقیقه هم نمی شه
 

 یه پیر مرد نورانی تو محل ما زندگی می کرد  که وقتی نگاش می کردی روحت تازه می شد .

اونقدر نگاه به این پیر مرد حال و صفا داشت که نگو و نپرس .....

تازه یه حالت عجیبی هم داشت که اگه برات بگم ممکنه شاخ در بیاری یا اصلا باورت نشه ....

حالا از همه ی اینا که بگذریم اون چیزی که من می خوام دربارش حرف بزنم اینه که این پیر مرد علاوه بر همه ی خصوصیات عجیب و غریبش ؛ مریض شفا میداد....

باور نمی کنی ؟!

می دونم که می گی محاله....

منم تا وقتی ندیده بودمش باورم نمی شد ...

خدا توفیق داد و من اونو دیدم ....تازه یه سعادتی هم بم داد که تونستم باهاش رفیق بشم ....تازه رفیق که چه عرض کنم، خیلی بش نزدیک شدم و شدم محرم رازش !

یادش بخیر که چه روزهائی داشتم کنار اون پیرمرد...

سالها کنارش شاگردی کردم....سالها براش سجاده پهن می کردم ... سالها با صدای مناجات زیباش به خواب رفتم و  سالها با صدای گریه های شبانش از خواب بیدار شدم

یادش بخیر....

یه روز یه اتفاقی برام پیش اومد و مجبور شدم که به یه سفری برم که سه سال طول می کشید .فراق این پیر برام سخت بود اما با هر مصیبتی بود دل کندم و رفتم سفر....

یه شش ماه که موندم  دیدم دلم خیلی شور میزنه ...گفتم شاید به خاطر دلتنگیه که اینقدر دلم شور میزنه .با خودم گفتم بهتره از سرکارم یه مرخصیه دو سه روزه بگیرم و یه سری به شهر خودمون بزنم و برم پیش استاد و پیرم ....

با هزار منت و سنت بم مرخصی دادند و گفتند شما هم تو این شلوغی کار مرخصی می خوای و ..؟؟؟

خلاصه با کلی غر و لند  که الان نباید بری  و .... بم دو روز مرخصی دادند .

رفتم بلیط بگیرم برم به شهرمون ....دیدم اصلا بلیط گیر نمیاد ....گفتم: خدایا  این دیگه چه رسمشه ؟  برا شهر دور افتاده ی ما بلیط گیر نیاد ؟

داشتم تعجب می کردم . هر چی این در و اوندر زدم نشد که نشد . دلواپسیم یه کم بیشتر شد . دیگه نتونستم طاقت بیارم ...یه ماشین دربست گرفتم و کلی هم از جیب پیاده شدم و رفتم به سمت شهرمون .

یه  شش هفت کیلومتر که مونده بود به شهر برسم دیدم شهر دور افتاده ی ما چه شلوغ شده ...گفتم نکنه خدایا من دارم خواب می بینم ...شهر ما این همه جمعیت نداشت ...این همه مردم تو شهر ما چی کار می کنن ؟ همینجوری این سوالها داشت منو دیوونه می کرد که رسیدیم به شهر ....تو جمعیتی که توی شهر حضور داشتند چهر های آشنائی می دیدم ...خیلی از مریضائی که در طول سالیان میومدن پیش

اون پیر نورانی از چهره های آشنائی بودند که من توی شهر می دیدم ..خیلی از اونها هم تا منو دیدن  شناختند .عوض اینکه مثل همیشه به من احترام کنن ، خیلی با تندی به من نگاه می کردند ...اونقدر ترافیک شده بود که ماشین به  آهستگی   از لابلای جمعیت عبورمی کرد. فکرای بد داشت روح منو مثل خوره از بین می برد ..هر فکری که بگی داشت میومد جلوی نظرم ....با خودم گفتم نکنه کسی اومده و پیر منو کشته !! و مردم به خاطر اینکه من اونو تنها گذاشتم دارن بم بد نگاه می کنن...خلاصه هزار و یکی فکر بدتر ازاین داشت منو دیوونه می کرد که ناگهان دیدم راننده ی ماشین داد زد و گفت یا حضرت عباس ....با صدای یا حضرت عباس راننده به خودم اومدم ..دیدم شیشه ی جلوی ماشین خورد شده ....تازه دیدم دارن ماشین رو سنگبارون می کنن ....راننده گفت اینجا مگه شورش شده  که اینقدر اینا وحشین ؟ یه دفعه گاز ماشین و گرفت و رفت لالبلای مردم ....

مردم هم وقتی دیدن یه راننده ی کله خراب داره باسرعت رانندگی می کنه خودشونو کشیدن کنار ...درد سرت ندم ....با چه مصیبتی رسیدم نزدیکای خونمون ...

پول ماشین و خسارت شیشه و ... بش دادم و رفتم که برم خونه بپرسم چی شده مردم شورش کردن ؟

دم در خونه که رسیدم دیدم در خونه بازه و بابام وسط حیاط نشسته و سرش و تو دستش گرفته و اعصابشم خیلی خورده ..سلام کردم .. تا رفتم جلو و پرسیدم که آقا جون چی شده ، دیدم زد زیر گریه و گفت بدبخت شدیم  و با صدای بلند شروع کرد به زار زدن ...هر چی پرسیدم آخه چرا دارید مثل ابر بهار گریه می کنید هیچی جوابم و نداد زار زار گریه می کرد ..

مادرم و صدا زدم ...

خواهرامو ....

 هیچکی خونه نبود ...

سراسیمه اومدم بیرون ... تو کوچه یه پسر بچه ی کوچولو رو دیدم و ازش پرسیدم : پسر جون تو می دونی چه خبر شده ؟ تو می دونی چرا شهر اینقدر شلوغه ؟

با همون زبون بچه گونش گفت : یه نفر که آدم کشته رو امروز قراره که اعدام کنن.ازش پرسیدم به خاطر این، شهر  اینقدر شلوغه ؟

گفت : آره

گفتم : کجا قرار اعدامش کنن ؟

گفت  :تو  فلکه ی ...

سریع از کوچه اومدم بیرون که برم  به فلکه ی اصلی شهر . دیگه داشتم سکته می کردم . با خودم گفتم بابا آخه چی شده ؟ مگه کیو می خوان اعدام کنن که شهر اینقدر شلوغ شده .. همینجوری این دلواپسیهام داشت منو دیوونه می کرد که یک دفعه این فکر به ذهنم رسید که : بابا من که اصلا به خاطر چیز دیگه ای اومده بودم به شهرمون ...با خودم گفتم هر کی می خواد باشه خب آدم کشته باید اعدام بشه دیگه .مگه من نیومده بودم که برم پیش پیر و اوستای خودم .

بی خیال این جمعیت. بذار برم پیش اوستای خودم تا دلم آروم بشه .

این فکر که برم پیش استاد بم آرامش داد . مسیر حرکتمو عوض کردم به سمت منزلی که سالها در اون منزل بزرگ شدم و چیزهای فراوونی یاد گرفتم . رفتم به سمت خونه ی استاد . یه کم آروم شده بودم  داشتم با خودم خاطرات قشنگی که با استاد داشتم رو مرور می کردم . با خودم می گفتم شش ماه از فیض چه استادی بی بهره بودم .ای لعنت به این شغل که باید به خاطرش در بدر بشی و از عزیزترین کسات دور بشی . تو همین فکرا بودم که دیدم  دو تا کوچه بیشتر با خونه ی استاد فاصله ندارم . خب  من به خاطر حشر و نشر با استاد تو محله ی استاد که چه عرض کنم ، تقریبا تو کل شهر سرشناش بودم  و منو می شناختن. تو کوچه ی استاد هم که رسیدم دیدم قصاب سرکوچه تا منو دید بم گفت : بابا  گلی به گوشه ی جمال این دین و هر چی مومنه !

تا این حرفو زد یهو جا خوردم !

زبونم بند اومد . قلبم از جا کنده شد.با خودم گفتم این از مردم شهر که بد به من نگاه می کردن .اون از پدرم که جوابمو نداد اینم از اقا رضا قصاب که بم متلک انداخت .رفتم جلو پیش اقا رضا قصاب و بش گفتم: اقا رضا جون چی شده ؟

مثل این که داره با یه متهم حرف میزنه بم گفت : خاک بر سرت کنن !

گفتم : چی ؟؟!! خاک بر سرم کنن ؟ مگه چیکار کردم که داری فحشم می دی ؟

گفت : گمشو از جلو در مغازه ی من دورشو کثیف !

دیگه نزدیک بود سکته کنم . تمام وجودم با حرفای رضا قصاب یخ کرد . اصلا دیگه خشکم زده بود نمی توستم حرکت کنم . با هر زحمتی بود خودمو رسوندم سر کوچه ی استاد و رفتم که برم پیش استاد .

وای خدای من !

چی دارم می بینم!

زانوهام بی اختیار سست شد و افتادم روی زمین ...

دیگه تاب بلند شدن نداشتم .

چه منظره ای عجیبی دارم می بینم .

دیوار خراب شده ی خونه ی استاد .

آشغال و کثافاتی که به در و دیوار خونه ریخته شده بود

خادم استاد که با صورتی زخمی دم در داشت گریه می کرد ..

خدایا چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده

با هر زحمتی بود خودمو رسوندم  پیش یحیی خادم استاد و گفتم آقا یحیی چی شده ؟

تا منو دید داغ دلش تازه شد و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و گفت : آقا حسین بی چاره شدیم ،آقا حسین بدبخت شدیم .

 دیگه قاط زده بودم ، داد زدم گفتم : بت می گم چی شده یحیی ؟

گفت : استاد .... و  زار زار گریه کرد ....

گفتم : دارم می میرم ...بت می گم بگو چی شده ؟!!

داد زد و گفت : استاد با یه دختری زنا کرد و بعدشم اون دختر و کشت ...حالا هم بردن اعدامش کنن

دیگه منو می گی ، ریختم به هم ، رفتم به سمت یحیی و گفتم : خفه شو ، می فهمی داری چی می گی و گرفتم یحیی رو به باد کتک .

داد زد : اگه باور نداری برو فلکه . ببین چه خبره ....

 

درد سرتون ندم که رفتم فلکه اصلی شهر و چه اتفاقاتی سرم اومدو چه ها دیدم . فقط رفتم ودیدم که : استادم رو تا نصفه بدن تو خاک کردن و  می خوان که سنگسارش کنن .

وای که چه روز بدی بود اون روز ...

هر کسی زبان حالی داشت ..یکی فحش می داد به استاد ، یکی آب دهن مینداخت و یکی  ...

وای خدا !

بهت زده شده بودم دیگه نفهمیدم چی شد که به خودم اومدم و دیدم با دستای شکسته و سینه ی گچ گرفته تو بیمارستان بستریم .

اونقدر تحمل اون منظره و اتفاقی که افتاده بود برام سخت بود که بیهوش شده بودم  و افتاده بودم زیر دستو پای مردم و جفت دستام و دو تا استخونهای قفسه سینه م  زیر دستو پا شکسته بود .مردمم که خدا خیرشون بده مثل اینکه من گناه کرده بودم هر چی ناراحتی داشته بودن سر من خالی کرده بودن . خلاصه به هوش که اومدم دیدم  برادر و مادرم بالا سرم هستند . شش ماه بود که ندیده بودمشون . تا مادرمو دیدم ،دیدم چشمای خستش که سه روز تو بیمارستان پرستاریمو کرده بود ذوق کرد و صدا حسین جان ! اومد جلو  صورتمو بوسید و گفت : مادر به فدات ! به چه روزی افتادی عزیزم و .... خلاصه کلی از این قربون صدقه های مادرانه ...

برادرم محسن هم بم گفت : خوبی داداش جون و بام احوال پرسی کرد بعدش به مادرم گفت :

 مامان جان حالا که حسین هم به هوش اومده شما برید منزل استراحت کنید . من پیش حسین هستم

خلاصه با هزار التماس مادر و فرستاد خونه تا استراحت کنه .مادر از من خدا حافظی کرد و رفت

 

اولین سوالی که از داداشم محسن پرسیدم این بود که: خب محسن جان ماجرا رو برام تعریف کن که چی شد که گریه امانم نداد و شروع به گریه کردن کردم .

محسن گفت : آخه داداش ، اون پیر سگ عوضی چه ارزش داره که تو خودتو به خاطرش ناراحت می کنی و گریه می کنی که  بخوایم دربارش حرف بزنیم

داشت فحش می داد به استاد که گفتم تو رو خدا بگو چی شد که اون اتفاق افتاد ؟

گفت : منم شنیده هامو بت می گم و شروع به تعریف کرد که :

یه شب یه دختر خانومی که فلج بوده رو میارن پیش استاد که دعا کنه خوب بشه. همراهای اون دختر هم چون از شهرستان اومده بودن دختر رو میذارن خونه ی استاد و می رن مسافرخونه . خلاصه نمی دونم که چی میشه که اون ملعون با اون خانوم که ظاهرا بسیار زیبا هم بوده زنا می کنه و بعد هم به خاط اینکه لو نره اونو میکشه .

بعدا هم گندش در میاد و می فهمن که چنین کاری کرده اعدامش می کنن .

 

 باورش برام خیلی سخت بود …خیلی سخت …

ولی باید باور می کردم که استاد و پیر من چنین کاری کرده…خلاصه بگذریم از اینکه دو هفته هم تو بیمارستان بستری بودم و  سه ماه هم تو خونه افتاده بودم و اصلا به فکر اداره نبودم . تازه بعد از سه ماه رفتم بیمارستان و گچای قفسه سینه و دستامو باز کردم  رفتم تحقیق دنبال این ماجرا که چرا پیر مردی که سالیان سال عبادت کرد و به درجه ی استجابت دعا رسید ؛ چنین عمل زشتی انجام داد و عاقبت به شر شد …

رفتم اصفهان …

محضر یکی از علمای بزرگ که الان در قید حیات هستند و شاید رضایت نداشته باشند که اسمشون رو بگم.

ماجرا رو تعریف کردم .ایشون هم منقلب شدند و فرمودند : پیر و استاد تو از یک مسئله غفلت ورزید و آن هم شکر نعمت بود . در روایات آمده است هر کس از شکر نعمت غفلت کند خداوند اورا به حال خود رها می کند و هر آنکس که به حال خود رها شود وای به حالش

 

آری عزیز گرامی که این نوشته را می خوانی /داستان برایت نگفتم / حقیقت بود/ روزگار عجیبیست / بیا شما از شکر نعمتهائی که خدا به تو داده غافل مشو / مباد که خدای ناکرده به این بلا مبتلا شوی /آمین

 

مطلب فوق به نقل ازسایت علی ولی الله میباشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 8:45 PM  توسط فاطمه  | 

در اعتراض به حتک حرمت به اهانت پیامبر اکرم (ص)

                                           Image hosting by TinyPic

                    این مکدونالد حقشه باید تنبیه شه اگه یه مدت چیری ازش نخرم...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:35 AM  توسط فاطمه  | 

هنوز هم نزد منی!

                              Image hosting by TinyPic

              تو رفتی رد پایت در دلم  ماند      شکوه خنده هایت در دلم ماند

              دلم را با سحر خوش کرده بودم     غروب ماجرایت در دلم ماند

            شریک درد هایم بودی اما           غم بی انتهایت در دلم ماند

 

           هزار و یک شبم چون باد گذشت    طنین قصه هایت در دلم ماند

 

           تو می گفتی در قلبم ریشه داری     ولی افسوس یادت در دلم ماند

 

           تو با تن پوشی از گلبرگ مریم      خزان کردی هوایت در دلم ماند

 

           علی رغم سکوت ساده من           سفر کردی صدایت در دلم ماند

 

                 و حالا مثل یک رویای برفی تو رفتی رد پایت در دلم ماند

         

                              از یکی از دوستانم تقدیم به کسی که دوستش داشتم و دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:11 AM  توسط فاطمه  |